رفتن به مطلب
استنتاج

تخته امتیازات


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان ۱۹/۰۹/۲۷ در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    بسم الله الرحمن الرحیم : همانطور که میدانیم علم مشترک لفظی بین چند معنا بوده و دارای معانی متعددی است یکی از این معانی علم به معنای مطلق انکشاف است علم به این معنا مقسم است برای علم حضوری و علم حصولی [1] علم حضوری: علم حضوری عبارت است از علمی که در آن وجود عینی شیء همان وجود علمی است به بیان ساده تر علم حضوری عبارت است از علمی که هر شخص نسبت به حالات درونی حال حاضر خود دارد مثل اینکه احساس میکند وجود دارد و احساس میکند گرسنه است و.... علم حصولی: علم حصولی آن علمی است که در آن وجود علمی غیر از وجود عینی شیء است به بیان راحت تر آن علمی است که ما برای درک نسبت به شیء خارجی واسطه ای به نام صورت ذهنی داریم علم حصولی گفته می شود علم حصولی همان علمی است که در منطق تعریف میکنند و میگویند (هو حضور صوره الشیء عند العقل) تصور و تصدیق : علم به این معنا خود مقسمی است برای تقسیم بندی علم به تصوری و تصدیقی در تعریف علم تصوری و علم تصدیقی می گویند : علم تصوری عبارت است از آن علمی که بعد از آن اذعان نفس وجود ندارد علم تصدیقی عبارت است از آن علمی که بعد از آن اذعان نفس وجود دارد و نفس حکم را برای موضوع اذعان میکند توضیح اینکه برای علم حصولی چند فرض تصور دارد الف) تصور موضوع: فرد صرفا موضوع یک قضیه را تصور میکند مثل اینکه فرد معنای (علی) را تصور می کند که در این جا هیچ حکمی وجود ندارد و هیچ اذعانی وجود ندارد بلکه یک تصور ساده داریم ب) تصور محمول: فرد صرفا محمول یک قضیه را تصور می کند مثل اینکه مفهوم (قائم) یعنی شخص قائم را متصور می شود که در تصور محمول نیز هیچ حکمی وجود ندارد ج) تصور نسبت : در این فرض فرد نسبت میان موضوع و محمول را متصور میشود و تصور می کند که (علی قائم است ) در این جا نیز اذعانی وجود ندارد چرا صرفا در عالم خیال است و اذعان معنا ندارد ... د) تصور تطابق نسبت با عالم خارج: در این مرحله ما تصور میکنیم که نسبت میان موضوع و محمول مطابق با خارج هست یا خیر که پس از این مرحله اذعان نفس وجود دارد و نفس یا این نسبت را اذعان میکند و میگوید درخارج تحقق دارد و یا نمی پذیرد همانطور که واضح است بعد از این سه مرحله اذعان نفس را نداریم لذا این ها را در اصطلاح منطق علم تصوری نامند اما بعد از مرحله چهارم یعنی مرحله تطابق با خارج نفس به مطلب اذعان می کند که در این جا اذعان نفس بعدش وجود دارد فلذا این مرحله را در اصطلاح منطق تصدیق می نامیم نکته: علاوه بر معنای اصطلاحی که برای دو لفظ تصور و تصدیق گفته اند هر کدام از این الفاظ معنای دیگری نیز دارد الف) لفظ تصور از حیث لغه در معنایی عام تر که مترادف با علم است استعمال می شود ب) لفظ تصدیق از حیث لغوی در معنایی متباین با معنای قبلی و به معنای اذعان نفس استعمال می شود بنابر این ما میتوانیم دو قضیه زیر را بیان کنیم قضیه اول: تصور تقسیم می شود به تصور و تصدیق که در واقع مقصود این است که تصور لغوی تقسیم می شود به تصور اصطلاحی و تصدیق اصطلاحی قضیه دوم : تصدیق یکی از اقسام تصور است که در واقع مقصود این است که تصدیق یکی از اقسام تصور لغوی یا همان علم است قضیه سوم: تصدیق تصوری است که بعدش تصدیق وجود دارد که درواقع مقصود این است که تصدیق اصطلاحی تصور لغوی یا علمی است که بعدش تصدیق لغوی یا همان اذعان نفس می آید [1] سید کمال ج1 ص67
  2. 1 امتیاز
    علاوه بر کاربرد اصطلاح کلی و جزئی برای کلی و جزئی حقیقی، این دو اصطلاح به معنای دیگری نیز به کار می روند که به آن کلی و جزئی اضافی گفته میشود. کلی اضافی: هر مفهومی کلی ای که به نسبت مفاهیم مندرج در تحت خود سنجیده شود، کلی اضافی نامیده میشود. از همین تعریف فهمیده میشود که کلی اضافی باید به صورت بالفعل مفهومی اخص از خود را داشته باشد تا به نسبت با آن سنجیده شود؛ به خلاف کلی حقیقی که نیازی به وجود بالفعل مصادیق نداشت. هرکلی اضافی، کلی حقیقی نیز می باشد؛ زیرا باید مفهومی خاص تر از خود را شامل شود تا با آن سنجیده شود. اما هر کلی حقیقی لزوما کلی اضافی نیست، زیرا ممکن است خاص تر از خود را به صورت بالفعل شامل نشود.پس رابطه بین این دو، عموم و خصوص مطلق است. جزئی اضافی: هر مفهومی که با مفهومی عام تر از خود سنجیده شود، جزئی اضافی نامیده میشود؛ چه خودش مفهومی کلی باشد و چه جزئی. بنابر این هر جزئی حقیقی، جزئی اضافی نیز است، زیرا مفهومی عام تر از آن وجود دارد که تحت آن مندرج شده و با آن سنجیده شود؛ لکن هر جزئی اضافی لزوما جزئی حقیقی نیست، زیرا میتواند خودش مفهومی کلی باشد. پس رابطه بین این دو، عموم و خصوص مطلق است. با توجه به آنچه گفته شد میتوان دریافت که جزئی اضافی گاهی قابلیت کلی اضافی بودن را دارد، اما نه همیشه؛ زیرا میتواند مفهومی خاص تر از خود را شامل شود تا با آن سنجیده شود، اما لزوم چنین مفهومی برای آن ضرورت ندارد و ممکن است مفهومی خاص تر از خود را شامل نشود.کلی اضافی نیز گاهی قابلیت جزئی اضافی بودن را دارد، اما نه همیشه؛ زیرا میتواند مفهومی عام تر از خود را داشته باشد تا با آن سنجیده شود، اما وجود چنین مفهومی برای آن ضرورت ندارد و ممکن است مفهومی عام تر از آن نباشد تا با آن سنجیده شود. لذا رابطه بین این دو، عموم و خصوص من وجه است.
  3. 1 امتیاز
    میدانیم که یکی از جواهر نفس است باید گفت که انسان قوای مختلفی دارد مانند قوای تحریکیه و قوای حاضمه و... همچنین باید دانست که این قوا از شئون نفس هستند یکی از این قوا قوای ادراک هست که کسب علوم بوسیله همین قوا انجام میشود قوای دراکه شئون زیر را دارد قوای ظاهره : این دسته از قوا به خودی خود توانایی درک را ندارند بلکه برای اینکه بتوانند درک کنند نیاز به ابزاری برای درک دارند مثلا قوه باصره برای درک مبصَرات نیاز به ابزاری به نام چشم دارد همچنین گوش ابزار قوه سامعه است و بر همین اساس اگر کسی چشم نداشته باشد نمی تواند ببیند چرا که قوای باصره او ابزار لازم برای درک را ندارند نکته دیگری که در این زمینه خوب است دانسته شود این است که آن چه می بیند چشم نیست بلکه قوه باصره است یعنی درک کار قوا است و اسناد حقیقی زمانی است که درک را به قوا اسناد بدهیم و تا زمانی که قوای ظاهره به ابزار خود اتصال داشته باشند این قوا فعالیت می کنند و مدرَک متعلق به این قوا است اما زمانی که این اتصال قطع بشود مدرک به قوای باطنه منتقل می شود که توضیح آن را می دهیم قوای باطنه: الف) حس مشترک: در توضیح حس مشترک میتوان گفت که حس مشترک مانند دریاچه ای که از چند چشمه داخلش آب می ریزد است یعنی تمام اطلاعاتی که توسط قوای ظاهره بدست آمد زمانی که در ذهن حاضر میشود و ذهن نسبت به آن اشعار دارد درون حس مشترک است ب)خیال: پس از اینکه مدرکات داخل حس مشترک قرار گرفته اند و به محض اینکه نفس دیگر مشعر به آنها نبود و دیگر به آنها گرایشی نداشت مدرکات داخل خیال قرار میگیرند در واقع میتوان خیال را به مخزنی برای اطلاعات حس مشترک تشبیه کرد ج) واهمه: این قوه درک معانی جزئیه میکند در واقع تمام معانی را توسط این قوه درک میکنیم و در درک معانی جزئیه این قوه نقشی ایفا میکننند مثلا خشم زید و مهربانی مادر و... توسط این قوه درک می شود د)حافظه: حافظه نیز مانند خیال کار مخزن را ایفا می کند یعنی تمام مدرکات قوه واهمه در آن ذخیره می شود ه) متصرفه: قوه متصرفه مسلط بر تمام قوااست قبل از توضیح دقیق خوب است به این نکته اشاره کنیم که قدما ذهن را بوسیله دو شیار به سه بطن تقسیم میکردند سپس میگفتند که حس مشترک در بطن اول قرار دارد و خیال و واهمه در بطن دوم است حافظه تماما در بطن سوم است و متصرفه در وسط و در بطن دوم است و ترتیب چینش به نحو زیر است حس مشترک –خیال-متصرفه –واهمه-حافظه پس از دانستن این نکته اشراف قوه متصرفه بر ذهن و تسلط آن بر دیگر قوا ملموس تر می شود این قوه به عبارت ساده متکفل وصل و فصل است یعنی اطلاعات قوه خیال و حافظه را به یکدیگر متصل کرده و از یکدیگر می گشاید و علم منطق به جهت جلوگیری در خطای این قوه آمده است چرا که این قوه به دو نحو کار انجام میدهد الف)تحت قوه عاقله نیست: مانند زمانی که تحت قوه واهمه است ب) تحت قوه عاقله است : که در این حال به این قوه متفکره گفته می شود و منطق به جهت جلوگیری از خطا در این قوه آمده است قوه عاقله: این قوه وجه تمایز انسان از دیگر موجودات است و این قوه کارش تجرید است یعنی اشیاء را از عوارض شخصیه شان مجرد میکند تا به یک عنوان کلی برسد پس کار این قوه را استخراج کلیات میتوان بیان کرد و مخزن داده های این قوه را میتوان همان خیال و حافظه معرفی کرد
  4. 1 امتیاز
    حسن حسن زاده آملی در تعلیقه خود بر شرح منظومه(ج1 ص60-63) میگوید: اعلم ان الاقوال في موضوع المنطق ثلاثة: الأول انه المعقولات الثانية من حيث يتوصل بها من معلوم الى مجهول و ذهب اليه اهل التحقيق. و الثاني انه المعلوم التصوري و التصديقي من حيث يوصل الى مطلوب تصوري و تصديقي و اليه ذهب اكثر المتأخرين. الثالث انه الالفاظ‍‌ من حيث انها تدل على المعاني و قد سبق اليه بعض الأوهام. و الثالث ليس بصواب، لأن نظر المنطقي بالقصد الأول ليس إلا في المعاني المعقولة و رعاية جانب الألفاظ‍‌ انما هي بالعرض. فانه لو امكنه أن يوصل ما في ذهنه الى الغير بلا واسطة الألفاظ‍‌ لكان مستغنيا عن اللفظ‍‌ و البحث عنه مطلقا. و سبب اختيار هذا القول كما في شرح المطالع ان بعض الأوهام لما رأوا ان المنطق يقال فيه ان الحيوان الناطق مثلا القول الشارح، و الجزء الأول جنس و الثاني فصل، و ان مثل قولنا كل ج ب و كل ب، اقياس، و القضية الأولى صغرى و الأخرى كبرى و هي مركبة من الموضوع و المحمول حسبوا أن هذه الأسماء كلها بازاء تلك الألفاظ‍‌ فذهبوا الى أنّها هي موضوعه (ص ١٩ ط‍‌ عبد الرحيم) و قال القطب الشيرازي في درة التاج: ان اكثر المتأخرين اتفقوا على ان موضوع المنطق هو المعلوم التصوري و التصديقي من حيث انهما يوصلان الى مطلوب تصوري و تصديقي. و كأنّ‌ وجه اعراضهم عن القول الأول الى هذا القول و هو الثاني من الأقوال الثلاثة المذكورة أنهم اعترضوا على القائلين بالقول الأول بأن المنطقي يبحث عن نفس المعقولات الثانية ايضا كالكلية و الجزئية و الذاتية و العرضية و نظائرها كما يبحث عن أحوالهم فلا تكون هي موضوعه، فعدلوا عن طريقة المحققين إلى ما هو أعمّ‌ فقالوا: موضوعه التصورات أي المعلومات التصورية، و التصديقات أي المعلومات التصديقية لأن بحث المنطقي عن أعراضه الذاتية فانه يبحث عن التصورات من حيث انها توصل الى تصور مجهول ايصالا قريبا أي بلا واسطة ضميمة كالحدّ و الرسم، و ايصالا بعيدا ككونها كلية و ذاتية و عرضيّة و جنسا و فصلا فانّ‌ مجرد أمر من هذه الأمور لا يوصل إلى التصور ما لم ينضم اليه أمر آخر يحصل منهما الحد و الرسم؛ و يبحث عن التصديقات من جهة أنها توصل إلى تصديق مجهول ايصالا قريبا كالقياس و الاستقراء و التمثيل، أو بعيدا ككونها قضية و عكس قضية و نقيض قضية فانها ما لم ينضم اليها ضميمة لا توصل إلى التصديق؛ و يبحث عن التصورات من حيث انها توصل الى التصديق ايصالا أبعد ككونها موضوعات و محمولات فانها انما توصل اليه اذا انضم اليها أمر آخر يحصل منهما القضيّة ثم ينضم اليها ضميمة أخرى حتى يحصل القياس أو الاستقراء أو التمثيل، و لا خفاء في ان ايصال التصورات و التصديقات الى المطالب قريبا أو بعيدا من العوارض الذاتية لها فتكون هي موضوع المنطق. و يرد عليهم أنهم إن ارادوا بأن المنطقي يبحث عن الكلية و الجزئية و الذاتية و العرضيّة انه يبيّن تصوراتها فهو ليس من المسائل و ذلك ظاهر، و ان ارادوا التصديق بها للأشياء اي اثباتها لها فهو ليس من المنطق في شيء. لا يقال: المنطقي يبحث عن أن الكلي الطبيعي موجود في الخارج الى غير ذلك ممّا ليس بحثا عن المعقولات الثانية. لانا نقول: لا نسلم أنّها من مسائل المنطق فان بحثه إما عن الموصلات الى المجهولات، أو عمّا ينفع في ذلك الايصال، و من البيّن ان لا دخل لها في الايصال اصلا، بل انما يبحث عنها إما على سبيل المبادي، او على جهة تتميم الصناعة بما ليس منها، او لا يضاح ما يكاد يخفى تصوّره على أذهان المتعلمين. على أنهم إن عنوا بالمعلومات التصورية ما صدق عليه من الأفراد يلزم أن يكون جميع المعرفات و الحجج في سائر العلوم بل في جميع المعلومات التي من شأنها الايصال موضوع المنطق، و ليس كذلك ضرورة ان المنطقي لا يبحث عنها اصلا؛ و ان عنوا بهما مفهوميهما يلزم ان لا يكون المنطق باحثا عن الأعراض الذاتية لهما لأن محمولات مسائله لا يلحقهما من حيث هما هما بل لأمر أخص فان الإنقسام الى الجنس و الفصل لا يعرض المعلوم التصوري إلا من حيث انه ذاتي، و الايصال الى الحقيقة المعرفة لا يلحقه إلا لأنّه حد؛ و كذا الانعكاس الى السالبة الضرورية لا يعرض المعلوم التصديقي إلا لأنه سالبة ضرورية، و انتاج المطالب الأربعة لا يلحقه إلا من حيث انه مرتب على هيئة الشكل الأول إلى غير ذلك؛ و ليس لك أن تورد هذا السؤال على المعقولات الثانية فان البحث عن أحوالها من حيث تنطبق على المعقولات الأولى، و كان القانون المذكور في تعريف المنطق يعرّفك هذا القيد فلا تغفل عن النكتة. هذا ما افاده القطب الرازي في شرح المطالع (ص ٢٠ و ٢١ ط‍‌ عبد الرحيم) و نحوه ما في درة التاج للقطب الشيرازي (ص ١٠-١٣ من المنطق). و انت مما تقدم دريت ان القولين الاول و الثاني من الأقوال الثلاثة في موضوع المنطق يغاير أحدهما الآخر، فكيف صرّح صاحب اللئالي في اوله بل في عدة مواضع أخرى منه و من الغرر بان موضوع المنطق المعقولات الثانية، و قال هيهنا أن موصل التصور و موصل التصديق اي المعرف و الحجة موضوعه‌؟! و سألت بعض مشايخى - رضوان اللّه تعالى عليهم - عن وجه هذا التدافع و التنافي بين كلاميه، فأجاب بأنه تسامح فيه و هذا ديدنه في نحو هذه الجزئيات. فتأمل.
  5. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  6. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
  7. این ارسال قابل نمایش نمی باشد به این دلیل که این تالار برای مشاهده نیاز به گذرواژه دارد. گذرواژه را وارد نمایید
×
×
  • جدید...